پدری بود که با پسر و عروس و نوه ی کوچکش زندگی میکرد. او بخاطر پیری و نا توانی اش بعضی کارها میکرد که پسر و عروسش اونرو سرزنش میکردن او هم چیزی نمیگفت و فقط اشک میریخیت.روزی همه در حال غذا خوردن بودن که او دستش به ظرف غذای شیشه ای اش خورد و افتاد وشکست و غذاها روی زمین ریخت.پسر و عروسش او را خیلی سرزنش کردن و اون مثل همیشه گریه کرد و چیزی نگفت.پسر وعروسش برای او یک ظرف چوبی و یک میز چوبی تهیه کردن و در گوشه ای از خانه گذاشتند.چند روز گذشت. پسرش در خانه بود که  فرزند کوچک خود را دید که داشت با چوب ها بازی میکرد .پسرش رو به فرزند کوچک خود کرد و گفت که با این چوب ها چه کار میکنی؟ فرزند کوچکش رو به او کرد و گفت: دارم یک ظرف چوبی درست میکنم تا تو و مامان که بزرگ شدید با این ظرف غذا بخورید ...

درباره ی این مطلب نظر بذارید.منتظرم...


برچست ها : ,,,,,,,,,