صدفی به صدف دیگر گفت: درد زیادی د ر درونم حس می کنم دردی سنگین که مرا عذاب می دهد. صدف دیگر با غرور گفت: ولی من هیچ دردی در خود ندارم خوب هستم و سلامت. در همان لحظه خرچنگی از ان جا عبور کرد که صحبت دو صدف را شنید به ان که از خود راضی بود گفت: بله کاملا خوب و سلامتی اما دردی که همسایه ات حس می کند مرواریدی است بی نهایت زیبا که تو از ان بی بهره ای.


برچست ها : ,,,,,