( ما فقیریم ولی این خواست خدا نیست)    

 با عرض سلام. بهتره که قبل از خوندن این داستان آیه ای رو که این پایین نوشتمو لطف کنید بخونید: 

 انّ الله لا یغیّر ما بقومٍ حتی یغیّروا ما بانفسهم (رعد- ۱۱) 

(همانا خداوند سرنوشت گروهی را تغییر نمی دهد مگر اینکه تغییر دهند خودشان را)  

اس.بی.فولر یکی از هفت یکی از هفت فرزند یک کشاورز سیاه پوست بود که در

لوبیزیانا روی زمین ها ی استیجاری کار می کرد. او از پنج سالگی شروع به کار کرده بود و در نه سالگی قاطر ها را می راند. البته این مسئله عجیب نبود چرا که فرزندان بیشتر این گونه کشاورزان از بچگی شروع به کار می کردند. این خانواده ها فقر را سرنوشت خود می دانستند وچیز بیشتری نمی خواستند. 

فولر جوان از این نظر با بقیه ی دوستانش فرق داشت. او مادری نمونه داشت که این زندگی بخور و نمیر را نمی پذیرفت. هر چند جز آن نیز چیزی ندیده بود. او می دانست باید اشکالی در کار باشد چرا که در دنیای پر از شادی و نفمت خانواده ی او به سختی روزگار می گذراندند. او همیشه از آرزوهایش برای پسرش می گفت. 

او همواره می گفت:(( اس.بی مانباید فقیر باشیم. هرگز نشنوم بگویی این خواست خداست. ما فقیریم َولی این خواست خدا نیست.ما فقیریم چون پدرت هرگز نخواسته پولدار باشد. هیچ کس در خانواده ی ما هرگز نخواسته تغییر کند.)) 

تا اینجا داشنه باشیداین داستان هنوز ادامه دارد ...


برچست ها : ,,,,,,,,,